فان جوان
مطالب تصادفی
  • کد مطلب : 15175
  • تاریخ انتشار : ۱۲ - ۱۱ - ۱۳۹۶
  • دیدگاه : 0
  • اشعار شهادت امام رضا علیه السلام (۴)

    اشعار شهادت امام رضا علیه السلام (۴)

    اشعار شهادت امام رضا علیه السلام (۴)

    اشعار شهادت امام رضا علیه السلام (۴)

    اشعار شهادت امام رضا علیه السلام (۴)
    اشعار شهادت امام رضا علیه السلام (۴)
     اشعار شهادت امام رضا علیه السلام (۴) اشعار شهادت امام رضا (ع)   آقايمان آمد عبا روي سرش بود رنگ کبودي بر تمام پيکرش بود   در کوچه ياد ماجراي کوچه افتاد يافاطمه يافاطمه ذکر لبش بود   دستي به پهلو دست ديگر روي ديوار پهلو گرفتن يادگار مادرش بود   او در ميان ...

    

    اشعار شهادت امام رضا علیه السلام (۴)

    متن اشعار شهادت امام رضا, اشعار شهادت امام رضا

    اشعار شهادت امام رضا (ع)

     

    آقايمان آمد عبا روي سرش بود

    رنگ کبودي بر تمام پيکرش بود

     

    در کوچه ياد ماجراي کوچه افتاد

    يافاطمه يافاطمه ذکر لبش بود

     

    دستي به پهلو دست ديگر روي ديوار

    پهلو گرفتن يادگار مادرش بود

     

    او در ميان حجره‌اي دربسته اما

    صدها فرشته در کنار بسترش بود

     

    او دست و پا مي‌زد ولي با کام عطشان

    گويا که ديگر لحظه‌هاي آخرش بود

     

    اما تمام فکر و ذهنش کربلا بود

    ياد غريبي‌هاي جد بي سرش بود

     

    مردم گريز کربلايم اينچنين است

    آمد جواد و لحظه آخر برش بود

     

    اما به دشت کربلا جور دگر شد

    اربابمان بالاي نعش اکبرش بود

     

    بايد جوانان بني هاشم بيايند

    تا اين بدن را بر در خيمه رسانند

    حبيب باقرزاده

     

    اشعار شهادت امام رضا علیه السلام, اشعار شهادت امام رضا

    اشعار شهادت امام رضا علیه السلام

     

    آمدی در خاک ایران، خاک ایران سبز شد

    از جنوب کشور من تا خراسان سبز شد

     

    ردِّ پایت شد مسیر رودهای بی قرار

    هر کجا که آمدی حتی بیابان سبز شد

     

    می شود ردِّ تو را در نقشه ها ترسیم کرد

    چون به هرجایی که باریده ست باران، سبز شد

     

    خواستم دورت بگردم در خیابان رضا

    تا که گفتم السلام از دوور میدان سبز شد

     

    در خیابانِ رضا پشت چراغِ قرمزش

    بارها تا هشت خواندیم و خیابان سبز شد

     

    بارها دیدم که مادر از زیارت آمد و

    تاک پیر خانه ی ما در زمستان سبز شد

     

    گندم پس مانده های کفترانت را شبی

    ریختم در سفره دیدم صبح از آن نان سبز شد

     

    روضه ی انگور می آمد به گوشم من خودم

    در شب سی صفر دیدم که ایوان سبز شد

     

    دست در انگور بردی رنگ مشهد سرخ شد

    بعد از آن خورشید هر صبحی که سر زد سرخ شد

     

    گشت جدش رو سپید آن جا که با یک خوشه زهر

    هشتمین پیغمبر آل محمد سرخ شد

     

    مثل جدّش منتقم می خواست پس با این دلیل

    تا همیشه پرچم بالای گنبد سرخ شد

     

    مثل زهرا مادرش در اتفاق کوچه ها

    رنگ رفتن شد کبود و رنگ آمد سرخ شد

     

    در میان کوچه ها دستار بر سر زرد شد

    دست بر در زد به سرعت چهره ی در زرد شد

     

    زهر از بس که قوی بود و امام از بس لطیف

    زهر چون رد شد همه دیدند حنجر زرد شد

     

    در غلاف و در مصاف، این گشت روضه، هرکجا؛

    راویان گفتند حنجر، روی خنجر زرد شد

     

    سرخ بود و زرد بود و مرد کم کم شد کبود

    گفت یا زهرا رضا و بعد از آن دم شد کبود

     

    با نبی و با حسن با یاعلی موسی الرضا

    پیش غم های صفر ماه محرم شد کبود

     

    گوییا رنگین کمانی می رود زیرا به زهر؛

    هم سپید و سرخ و زرد این مرد شد هم شد کبود

     

    از خراسان روضه خیلی دور شد یابن الشبیب

    زهر وقتی قاطی انگور شد یابن الشبیب

     

    اشک در چشمان آقا حلقه زد آنجا که گفت

    حال و روز جدِّ ما ناجور شد یابن الشبیب

     

    در هجوم تیر ها و نیزه ها گم شد تنش

    در میان سنگ ها محصور شد یابن الشبیب

     

    در میان علقمه عباس از بس تیر خورد

    پیکرش چون کندوی زنبور شد یابن الشبیب

     

    حرف حرفِ جنگ بود اما پس از عباس ما

    حرف دشمن نیز حرف زور شد یابن الشبیب

     

    آه زجرآورترین جای سفر آنجاست که

    زجر، شب بر جستجو مٲمور شد یابن الشبیب

     

    عمه هرجایی به دشمن رو نمی زد پیش زجر؛

    در بیابان عاقبت مجبور شد یابن الشبیب

    مهدی رحیمی

     

    متن اشعار شهادت امام رضا, اشعار شهادت امام رضا

    متن نوحه شهادت امام رضا (ع)

     

    ابری سیاه، چشم ترش را گرفته بود

    زهری توان مختصرش را گرفته بود

     

    معلوم بود از وَجَناتش که رفتنی است

    یعنی که رُخصت سفرش را گرفته بود

     

    از بس شبیه مادرش افتاد بر زمین

    در انتهای کوچه سرش را گرفته بود

     

    تا رو به روی حجره خمیده خمیده رفت

    از درد بی امان، کمرش را گرفته بود

     

    چشم انتظار دیدن روی جواد بود

    خیلی بهانه ی پسرش را گرفته بود

     

    بر روی خاک بود که پیچید بر خودش

    آثار تشنگی، جگرش را گرفته بود

     

    افتاد یاد جدّ غریبی که خواهرش …

    … در بین قتلگه خبرش را گرفته بود

     

    دیگر توان دیدن اهل حرم نداشت

    از بس که نیزه دور و برش را گرفته بود

     

    وقتی که شمر آمد و کارش تمام شد

    خلخال دختری نظرش را گرفته 

    محمد فردوسی

     

    گردآوری:بخش فرهنگ و هنر بیتوته

    

    , , , ,
    ارسال نظر

    خبرنامه سایت
    برای عضویت در خبرنامه ایمیل خود را بدون www در کادر زیر وارد کنید و روی عضویت کلیک کنید.
    ما هرگز ایمیل شما را اسپم نخواهیم کرد .
    تبلیغات بنری
  • تبلیغات
  • جدیدترین مطالب سایت
    پربازدیدترین مطالب
  • روزانه
  • هفتگی
  • ماهانه
  • کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر برای سایت تفریحی محفوظ می باشد .

    تهیه و تولید : پارس وی پی

    طراحی سایت سئو